آرشاویر

دست نوشته های آرشاویر (محمد علی بخشی پور)

آرشاویر

دست نوشته های آرشاویر (محمد علی بخشی پور)

آرشاویر

*شب شده است و همه منتظرند آرشاویرها سیاهی شب را کنار بزنند و به آستان خورشید ادای احترام کنند...

* به چشم هایش که خیره شدم خط خطی کردم،نوشتم، گریستم، ناگاه شنیدم گفتند شاعر است...

*
منتظر نظرهایتان هستم..

من در اینستاگرام: instagram.com/m.alibakhshi_arshavir

آخرین مطالب
  • ۹۴/۰۳/۰۲
    من

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشقانه» ثبت شده است

۱۵
ارديبهشت
دارد لباس بر بدنت شعر می شود
اصلا نگاره های تنت شعر می شود

شب با لباس مشکی خود در کلاستان
آن جا میان انجمنت شعر می شود
 
نیلوفری که کنج کتابت کشیده ای
در نقش های پیرهنت شعر می شود
 
در عصر دلنواز دل انگیز چشم تو
دیدم که رقص پرزدنت شعر می شود
 
یک جمله را نوشتی و پس با صدای خود-
خواندی که شعر با سخنت شعر می شود
اصلا صدای درد دلم راشنیده ای؟
گفتی که زخم بر بدنت شعر می شود
 
رفتی و رفتنت غزلی ناتمام شد
حالا که رفته ای وطنت شعر می شود
 
امشب برای درد دلم اشک ریختم
فردا به شوق آمدنت شعر می شود


"آرشاویر"

  • محمد علی بخشی پور(آرشاویر)
۱۲
ارديبهشت



راستی تازگی ها به ماه نگاه کرده ای؟
دیگر مثل تو زیبا نیست...



"آرشاویر"
  • محمد علی بخشی پور(آرشاویر)
۱۰
ارديبهشت


سکوت 
می کنم تورا 
تداعی می شود در من
خاطرات شیرینی که نیامده اند


"آرشاویر"
  • محمد علی بخشی پور(آرشاویر)
۱۰
ارديبهشت

دست‌هایم یخ زده وهیچ آیه از آسمان برای تسکین زمین فرو نمی‌آید، فرشتگان قهر کرده‌اند انگار. 
تن‌ها کسی که از پنجره به باران چشم دوخت تو بودی و بس
دیگر کسی کلمات خیس رهگذران را بخاطر نمی‌آورد ودلم، این پسر بچهٔ عاشق مثل برگ‌های شمع دانی بوی اندوه گرفته است! 
پیش از آمدنت، گمان می‌کردم عشق‌‌ همان بازی کودکی‌های من است، فکر می‌کردم آخر دنیا سمت مهربانی پدر و مادر است و آن لبخند همیشگیشان. 
حالا که رفتی فهمیدم عشق حسرت سیبی بود که در کنار پنجره گاز زدی.! 
آه آن چ‌تر چرخاندت زیر باران... 
آه آن بازی رنگ‌ها... 
آه آن عشق نوجوانی... 
من برای تو شاعر شدم ودیگر هرگز در آینه خود را ندیدم. 
تورا به خدا مشتی عاطفه نذر عاشقت کن، فقط به اندازهٔ ظرف شکستهٔ مجنون... 
لیلی! 
از آن وقت که تو را دیده‌ام هزار ساله شده‌ام، باور کن، کافیست یک بار فقط یک بار دیگر شال نخی‌ات را در باد تکان دهی تا ابر ولگردی شوم و آرزو‌هایم را تا آخرین قطره ببارم. 


*آرشاویر
  • محمد علی بخشی پور(آرشاویر)
۱۰
ارديبهشت

مهربان ترینم! 

عشق ما زمینی نیست، که در انبوه رنگ‌های زرد و سرخ پاییز به خواب رود. 

تو در چشم من زندگی می‌کنی ومن در قلب تو و چقدر ما دو پرنده عاشقیم که سایه‌هامان با هم پرباز می‌کنند! 

نمی‌دانم هر شب چند بار ماهی‌های قرمز آرزو‌هایمان از خواب دریا، سراسیمه، بیدار می‌شوند؟ 

ای کاش می‌دانستند، آنجا لای مرجان‌های عاطفه و سنگواره‌های ایمان، صدف‌های پر از مروارید انتظار پولک‌های قشنگشان را بر پلک می‌مالند! 

ماه من! ماهی من! 

از دریا نترس، در حجم حقیر این تنگ بلور، جز مرگ، هیچ چیزی بر آب نمی‌ماند! باید یاد بگیریم بزرگ باشیم، به اندازهٔ شانه‌های مواج خزر و آن آلونکی قشنگ رویا‌هایم که با چشمانت قولش را داده بودی! 

می‌دانم که با من تا آخر این کوچ می‌آیی، مرد ایل بدون عشق می‌میرد و اسبش بی‌سوار خواهد ماند! ما به جایی خواهیم رفت که هیچ چشمی، ستاره‌های شب را نچیده است. 

ما به سمت عاشق‌ترین قسمت زمین می‌رویم 


محمد علی بخشی‌پور (آرشاویر) 

  • محمد علی بخشی پور(آرشاویر)